طنزهای بهلولی3

روزی بهلول نزدیک رودخانه لب جوبی نشسته بود و چون بیکار بود مانند بچه ها با گِل چند باغچه

کوچک ساخته بود . در این هنگام زبیده زن هارون الرشید از آن محل عبور می نمود . چون به نزدیک

بهلول رسید سوال نمود چه می کنی ؟

بهلول جواب د اد بهشت می سازم . زن هارون گفت : از این بهشت ها که ساخته ای می فروشی ؟ بهلول

گفت : می فروشم . زبیده گفت : چند دینار ؟ بهلول جواب داد صد دینار .

زن هارون می خواست از این راه کمکی به بهلول نموده باشد فوری به خادم گفت : صد دینار به بهلول

بده خادم پول را به به لول رد نمود . بهلول گفت قباله نمی خواهد ؟ زبیده گفت : بنویس و بیاور . این را

بگفت و به راه خود رفت . از آن طرف زبیده همان شب خواب دید که باغ بسیار عالی که مانند آن در

بیداری ندیده بود و تمام عمارات و قصور آن با جواهرات هفت رنگ و با طرزی بسیار اعلا زینت یافته و

جوی های آب روان با گل و ریحان و درخت های بسیار قشنگ و با خدمه و کنیز های ماه روو همه

آماده به خدمت به او عرض نمودند و قباله تنظیم شده به آب طلا به او دادند و گفتند این همان بهشت

است که از بهلول خریدی . زبیده چون از خواب بیدار شد خوشحال شد و خواب خود ر ا به هارون

گفت .

فردای آن روز هارون عقب بهلول فرستاد . چون بهلول آمد به او گفت از تو می خواهم این صد دینار را

از من بگیری و یکی از همان بهشت ها که به زبیده فروختی به من هم بفروشی ؟ بهلول قهقهه ای سر داد

و گفت : زبیده نادیده خرید و تو شنیده می خواهی بخری ولی افسوس که به تو نخواهم فروخت .




داستان بهلول :بهلول و خرقه و نان و جو و سرکه

آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود و

هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟

بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه

مرا اذیت و آزار می دهند . هارون گفت :

آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟

بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب

داغ شود هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت :

ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه

پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پای خو د را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و

آنچه خورده ای و پوشیده ای ذکر نمایی . هارون قبول نمود .

آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت : بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که

ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواس ت خود را معرفی نماید نتوانست و

پایش بسوخت و به پایین افتاد .سپس بهلول گفت :

ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است . آنها که درویش بوده ند و از تجملات دنیایی

بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند .

گنجینه های بی پایان هریرز3


کشاورزوالاغ

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

 مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!

 

سنگ راز ونیاز(محمد موسی)

در سالهای نه چندان دور,  اهالی ساکن وبرخی روستاهای اطراف مانند نازوول ؛در جنوب روستای هریرز حدودا در 400تا 500 متری بالای روستا در اطراف سنگی سفید متمایل به قهوه ای با نقشهای فرورفته  شبیه به پای برهنه انسانی حدودا  15ساله یا بیشتر وجای سم گوسفند ؛ با سنگچینی حلقه ای شکل به ارتفاعی 70 سانتیمتر وقطری 1/50 سانتی متری جمع می شدند وگوسفند قربانی می کردند و هر کس نذری داشت بعداز ادای دو رکعت نماز حاجت دو زانو دور سنگ نشسته وضمن نیت ؛  سنگ تخت سیاهی (کوچکتر از یک سکه 10 ریالی )را پیدا می نمود وآن را با فشار به سنگ مو رد نظر می چسباند.وعقیده بر ان بود که اگر می چسبید احتمال براورده شدن حاجت بسیار زیاد می شد .من خود نیز طبق رسوم اهالی در سالهای دبستان (54تا59)حتی بیشتر؛  جهت قبولی در امتحانات سنگ چسبانده ام .وبقیه نیز با روشن کردن شمع یا چراغ در انجا نذر و نیاز کرده اند.الله اعلم .ودر این رابطه حتی برخی اتفاقات رابرای اهالی به توهین یا اعتماد واعتقاد به ان نسبت داده اند .به اعتقاد اهالی که زبان به زبان از پدرانشان شنیده انداینجا محل گذر آقایی جلیل القدر یا سیدی بزرگوار به نام محمد موسی  بوده است که این سنگ را تبرک نموده است.الله اعلم.قابل ذکر است که در 10سال پیش عده ای ناشناس به طمع پیدا کردن گنج زیر این سنگ واطراف انرا شبانه حفاری نمودند وسنگ متبرک وسنگ چین اطراف ان راتخریب کردند که در عکس قابل مشاهده می باشد.                                         

تسبیح گوی تو نه بنی ادمند وبس         هر بلبلی است که زمزمه بر شاخسار کرد

 

گنجینه های بی پایان هریرز2


بسی رنج بردیم در این سالها         که تا زنده کردیم این روستا                                     برو کار میکن مگو کار چیست؟     که تا دست یابی بر این گنجها